راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

این مطلب را جدی بگیریم !!!

  فرزند عزيزم: آن زمان که مرا پير و از کار افتاده يافتي، اگر هنگام غذا خوردن لباسهايم را کثيف کردم ويا نتوانستم لباسهايم را بپوشم اگر صحبت هايم تکراري و خسته کننده است صبور باش و درکم کن يادت بياور وقتي کوچک بودي مجبور ميشدم روزي چند بار لباسهايت را عوض کنم براي سرگرمي يا خواباندنت مجبور ميشدم بارها و بارها داستاني را برايت تعريف کنم... وقتي نميخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتي بي خبر از پيشرفتها و دنياي امروز سوالاتي ميکنم،با تمسخر به من ننگر وقتي براي اداي کلمات يا مطلبي حافظه ام ياري نميکند،فرصت بده و عصباني نشو وقتي پاهايم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولين قدمهايت را کنار من ب...
27 تير 1391

قسمتی از دیالوگ پرویز پرستویی در فیلم مارمولک

شاید درهای زندان به روی شما بسته باشد اما درهای رحمت خداوند همیشه به روی شما باز است... و این قدر فکر راههای دررو نباشید ...!!! خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست خدا، خدای آدم های خلافکار هم هست فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد او ، اند لطافت اند  بخشش اند بیخیال شدن اند چشم پوشی  و رفاقت است ... ...
27 تير 1391

آزارم می دهد !!!!

آزارم می دهد دیدن آن منظره که مادری کودکش را سیلی می زند ولی کودک با هم دامنش را رها نمی کند!!! کجاست قاضی تا حکم کند که مادر منبع محبت است یا کودک ....؟ ( زنده یاد حسین پناهی )
27 تير 1391

راستین داره بزرگ می شه هـــــــــــــــــــــا !!!

سلام عزیزه دله من با اینکه الان 26/4/91 هست و تو تابستونیم از دیشب داره بارون رحمت خدا می باره وقتی بارون میاد من خیلی دوست دارم بر خلاف خیلی ها که دلشون می گیره من سرشار از انرژی می شم و البته دل تنگه پسره عزیزم الان حدود یک هفته هست که یاد گرفتی می گی انگو          یعنی انگور تا می گم میوه بیارم می گی انگو انگو    یعنی واسه شما انگور بیارم یواش یواش دیگه داری صحبت های دست و پا شکسته رو می کنی مامان فاطمه از خیلی وقت پیش واست یه تا خریده بود ولی چون یه بار خیلی کوچیک بودی و تاب رو حول دادی و برگشت خورد تو ابروت ( خدا خیلی رحم کرد) مامان فاطمه هم جمعش کرد که دیگه به خودت ص...
26 تير 1391

سالگرد ازدواج مامان و بابا و تولد بابایی

سلام پل پسرم روز 12 تیر تولد بابایی بود و روز آخرین امتحان اینجانب صبح که تو رو خاله برد مهد کودک و بابا هم رفت سرکار من دست به کار شدم و غذا رو درست کردم و بعد رفتم امتحانم رو دادم، بعد ظهر هم بابا حامد و مامان فاطمه رفتن از مهد گرفتنت و من خاله زهره رفتیم یه کیک خوشگل واسه بابا خریدم  من می خواستم بابا رو قافلگیر کنم ولی بابا منو قافلگیر کرد چون سالگرد ازدواج من و بابایی هم 13 تیر بود بابا برام گل خریده بود خیلی خوشحال شدم برای شب هم مامان فاطمه و بابا حامد و خاله ها امدن خونمون و واسه بابا و سالگرد ازدواجمون کادو دادن بهمون که دستشون درد نکنه بابا علی و مامان ماه پسند و عمو و عمه هم جمعه امدن خونمون و برای سالگرد ازدواج کادو دا...
18 تير 1391

مامان تنبل

سلام پسرم مامان دیگه خیلی تنبل شده تو نوشتن وبلاگ شما به خدا سرم خیلی شلوغه اصلاً وقت نمی کنم بیام و عکسای خوشگلتو بزارم . فکر این امتحانهای لعنتی داره دیونم می کنه تموم نمی شه که راحت شم مامانی برام حسابی دعا کن سه شنبه این هفته دو تا امتحان تو یه روز دارم دعا کن که امتحانمو خوب بدم باشه مامان؟ راستین هر روز که می گذره بیشتر از روز قبل دوست دارم البته اینم بگما ماشاأ الله با شیطونیت پدر منو بابایی و ........ رو درآوردی مثلاً دیشب نمی دونم چت شده بود که همش منو می زدی یا گاز می گرفتی آخه بابا این کارا رو می کنه یا من که شما اینجوری می کنی ؟ البته من فکر می کنم که از دست من شاکی هستی آخه متاسفانه مامان مریض شده و مجبور شد یه سری دارو بخو...
4 تير 1391
1